تبلیغات
خورشید مکه - اشعار سبز( بسطامی )

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم ترا؟

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا؟

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته ای که هویدا کنم ترا

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

با صد هزار دیده تماشا کنم ترا

چشمم به صد مجاهده آئینه ساز شد

تا من به یک مشاهده شیدا کنم ترا

بالای خود در آئینه چشم من ببین

تا باخبر ز عالم بالا کنم ترا

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری

تا قبله گاه مؤمن و ترسا کنم ترا

خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم

خورشید کعبه ماه کلیسا کنم ترا

طوبی و سدره گر به قیامت بمن دهند

یکجا فدای قامت رعنا کنم ترا

زیبا شود به کارگه عشق، کار من

هرگه نظر بصورت زیبا کنم ترا

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی

ترسم خدا نخواسته رسوا کنم ترا

جانی که خلاص از شب هجران تو کردم

در روز وصال تو بقربان تو کردم

خون بود شرابی که ز مینای تو خوردم

غم بود نشاطی که به دوران تو کردم

آهیست کز آتشکده سینه برآمد

هر شمع که روشن به شبستان تو کردم

اشکیست که ابر ثره بر دامن من ریخت

هر گوهر غلتان که به دامان تو کردم

صد بار گزیدم لب افسوس به دندان

هر بار که یاد لب و دندان تو کردم

دل با همه آشفتگی از عهده برآمد

هر عهد که با زلف پریشان تو کردم

در حلقه مرغان چمن ولوله انداخت

هر ناله که در صحن گلستان تو کردم

یعقوب نکرد از غم نادیدن یوسف

این گریه که دور از لب خندان تو کردم

دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است

چاره کن درد کسی کز همه ناچارتر است

من بدین طالع برگشته چه خواهم کردن

که ز مژگان سیاه تو نگون سارتر است

گر تواش وعده دیدار ندادی امشب

پس چرا دیده من از همه بیدارتر است؟

هر گرفتار که در بند تو می نالد زار

می برد حسرت صیدی که گرفتارتر است

عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست

عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است





Admin Logo
themebox Logo